almas
۳ دی ۱۳۸۶, ۲۲:۳۳
عشق و دیوانگی
در زمانهای بسیار قدیم، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها
دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و
گفت: بیایید یک بازی کنیم، مثلا قابم باشک... همه از این پیشنهاد شاد شدندو دیوانگی فورا فریاد زد : من چشم می گذارم.
و از آن جایی که هیچکس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن: 1و2و3و... همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه اویزان کرد
خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد
اصالت در میان ابرها مخفی شد
هوس به مرکز زمین رفت
دروغ گفت: به زیر سنگ میروم ولی به ته دریا رفت
طمع در کیسه ای که خودش دوخته بود پنهان شد
و دیوانگی مشغول شمردن بود، 79و80و81و...و همه پنهان شدندبجز عشق که همواره مرددبود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است
در همین حال دیوانگی به به پایان شمارش رسید.95و96و97و... هنگامی که به 100 رسید عشق پرید و در بین بوته ی گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد : دارم میام،دارم میام
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود. زیراتنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود .
لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته دریا و هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد.بجز عشق
او از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت، در گوشهایش زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتهایش قطرات خون بیرون میزد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود. او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود.دیوانگی گفت: من چه کردم؟!چگونه میتوانم تو را درمان کنم ؟
عشق پاسخ داد: تونمی توانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی راهنمای من شو.و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه اوست
در زمانهای بسیار قدیم، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها
دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و
گفت: بیایید یک بازی کنیم، مثلا قابم باشک... همه از این پیشنهاد شاد شدندو دیوانگی فورا فریاد زد : من چشم می گذارم.
و از آن جایی که هیچکس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن: 1و2و3و... همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه اویزان کرد
خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد
اصالت در میان ابرها مخفی شد
هوس به مرکز زمین رفت
دروغ گفت: به زیر سنگ میروم ولی به ته دریا رفت
طمع در کیسه ای که خودش دوخته بود پنهان شد
و دیوانگی مشغول شمردن بود، 79و80و81و...و همه پنهان شدندبجز عشق که همواره مرددبود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است
در همین حال دیوانگی به به پایان شمارش رسید.95و96و97و... هنگامی که به 100 رسید عشق پرید و در بین بوته ی گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد : دارم میام،دارم میام
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود. زیراتنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود .
لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته دریا و هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد.بجز عشق
او از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت، در گوشهایش زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتهایش قطرات خون بیرون میزد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود. او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود.دیوانگی گفت: من چه کردم؟!چگونه میتوانم تو را درمان کنم ؟
عشق پاسخ داد: تونمی توانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی راهنمای من شو.و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه اوست