PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : آقایان حتماً بخوانند!!!


viator
۲۴ تیر ۱۳۸۸, ۱۱:۲۷
با نگاهی به عکسهای عصبی و رنگ پریده تونی بلر، نخست وزیر بریتانیا در روزنامه ها، با صدای بلند می گویم: «اگر بر زندگی خود ارج می نهی، حرفه خود را ترک کن.» گفته های پزشکان مبنی بر وخیم نبودن شرایط جسمانی او و این که بیماری قلبی وی زندگی اش را تهدید نمی کند از نظر من اهمیت چندانی ندارد.


● تنیدگی را از خود دور کنید
بانی استریچ، مردی که شغل و سمت عالی وی سرانجام به بیماری قلبی او منجر شد، چنین می نویسد: «هیچ چیز ارزش زندگیتان را ندارد، حتی شغلتان!»
با نگاهی به عکسهای عصبی و رنگ پریده تونی بلر، نخست وزیر بریتانیا در روزنامه ها، با صدای بلند می گویم: «اگر بر زندگی خود ارج می نهی، حرفه خود را ترک کن.» گفته های پزشکان مبنی بر وخیم نبودن شرایط جسمانی او و این که بیماری قلبی وی زندگی اش را تهدید نمی کند از نظر من اهمیت چندانی ندارد.
تونی بلر ممکن است فرد سالمی باشد که تغذیه مناسبی دارد و در استعمال دخانیات زیاده روی نمی کند، اما تحت فشار شدید قرار دارد و در این مورد به وی هشدار داده شده است.
شاید اگر مشابه حادثه ای که برای من رخ داد برای شما نیز رخ دهد، به همه دارایی خود به جز شلغتان قانع خواهید بود! من متقاعد هستم که استرس(فشار روانی) حاصل از حرفه و مقام بلند پایه من به عنوان یک سرمایه گذار موفق نقش بسیار بزرگی در آگاه کردن من از خطر داشت و اکنون دیدگاه خود را نسبت به زندگی به طور کامل تغییر داده ام. کار کردن سخت در شرایطی که تحت فشار روانی قرار دارید مشکل آفرین است. مطمئن هستم که تونی بلر نیز مانند بسیاری از مردان دیگر خود را فردی کاملاً سالم فرض می کند. اما دستگاه اصلی که در ادامه زندگی ما نقش دارد و چگونگی مواظبت از آن را به فراموشی سپرده ایم و گمان می کنیم که شکست ناپذیر هستیم و هیچ حادثه ای برای ما رخ نخواهد داد.
● فعالیت مخاطره آمیز
چهل ساله هستم. بیماری قلبی ام از پنج ماه پیش آغاز شد. پیش از آن در شغل خود ریسک های بزرگی می کردم و به اصطلاح لقمه های بزرگ تر از دهان برمی داشتم. به طوری که درآن واحد بیش از ده معامله تجاری انجام دادم، بدون آنکه به مثبت بودن نتیجه آن اطمینان داشته باشم. گرچه سعی کردم با کاهش سفرهای تجاری به خارج از کشور کمی از سنگینی بار روی دوش خود بکاهم، اما به طور مستمر در ورطه نگرانی بودم. من روزی چند سیگار می کشیدم، هر نوع غذایی را که در دسترس بود با عجله صرف می کردم. اما بر این عقیده هستم که مخرب ترین عامل در ایجاد بیماری قلبی من استرس بود.
تصور من بر این بود که هنوز از شرایط جسمانی مطلوبی برخوردارم و با جلوگیری از افزایش وزن، مراجعه روزانه به ورزشگاه و ملاقات گاه و بیگاه پزشک موجب تسکین استرس حاصل از مشاغل خود می شوم. فشار خون، کلسترول و تاریخچه خانوادگی من همگی در وضعیت مطلوبی قرار داشتند. مرتباً با همسرم سانی و دو پسر ۱۲ و ۱۵ ساله خود به تعطیلات می رفتیم و زندگی شاد و مجللی در خانه بزرگ خود واقع در شهر کینگستون انگلستان داشتیم. بنابراین من با شتاب زیاد به مشاغل مختلف رسیدگی می کردم و تنها موضوعی که به ذهنم خطور نمی کرد این بود که قلبم بیمار باشد.
زندگی من در یک روز صبح یکشنبه در ماه مه سال جاری به طور کامل تغییر کرد. صبح با احساس بسیار خوبی از خواب برخاستم. به تازگی به محل جدید نقل مکان کرده بودیم و شب گذشته تا نزدیکی صبح ورود به خانه جدید را با دوستان جشن گرفته بودیم. آن روز من و سانی بچه ها را به پرستار سپردیم و خانه را ترک کردیم. تصمیم داشتیم وسایل جدید آشپزخانه را از فروشگاه تهیه کنیم.
● علائم اولیه
در انتظار یکی از فروشندگان بودیم که در قفسه سینه خود کمی احساس ناراحتی کردم. احساس درد نبود، بلکه احساسی شبیه کشیده شدن یکی از ماهیچه ها. این درد هشداری برای من نبود، چون ما هنگام اسباب کشی جعبه های سنگین را جابجا کرده بودیم و آن را دلیل این درد فرض کردم.
وقتی به طرف اتومبیل بازگشتیم، افزایش شدت درد مانند این بود که مسئله جدی است. با این وجود با خود فکر کردم که: «هرچه هست نمی تواند از قلبم باشد، چون من فقط چهل سال دارم.» اما احساس عجیبی به همراه سرگیجه داشتم و اتفاقاتی که در بدنم رخ می داد مرا به شدت عصبی کرده بود. یادآوری آن برایم خنده آور است، اما به طرف سانی برگشتم و گفتم: «من باید خداحافظی کنم، به گمانم امروز آخرین روز زندگی ام باشد!» سانی وحشتزده رانندگی اتومبیل را به عهده گرفت و با سرعت به سوی نزدیکترین مرکز درمانی رفتیم. وقتی وارد بیمارستان شدیم، پزشکی که در بخش پذیرش ایستاده بود با مشاهده دستم که روی سینه ام قرار داشت مرا مستقیماً به اتاق اورژانس برد. حدود چهار ساعت آنجا بودم و پس از گرفتن نوار قلب و تجویز دارو وضعیتم مطلوب اعلام شد. اولین کاری که پس از بازگشت به اتومبیل انجام دادم کشیدن سیگار بود. آن روز عصر احساس درد در دست چپ و بالای قفسه سینه ام شروع شد، گویی ماهیچه هایم در هم پیچیده باشند. بنابراین با پزشک عمومی تماس گرفته و خواهش کردم که مرا در منزل ملاقات کند، اما وی نپذیرفت و گفت برای آسیب دیدگی ماهیچه- چیزی که من هنوز باور داشتم- بیمار را خارج از مطب خود ملاقات نمی کند. او استفاده از مسکن ها را توصیه کرد که من آن را انجام دادم. صبح روز بعد احساس بهتری داشتم و مجدداً جعبه ها را جابه جا کردم. اما هنگام صرف ناهار از شدت درد تقریباً فریاد می کشیدم و سانی مرا با اتومبیل به بیمارستان کینگستون رسانید. پس از مطالعه نوار قلب و آزمایش خون اولین چیزی که پزشکان اظهار داشتند این بود که «ما نمی توانیم باور کنیم که بیمارستانی که دیروز به آن مراجعه کردید شما را مرخص کرده است. ضربان قلبتان نامنظم بوده و شما دچار سکته قلبی خفیفی شده اید که به نظر می رسد دیروز اتفاق افتاده است.» با این اوصاف در بیمارستان بستری شدم. انواع داروهای جلوگیری از لخته شدن خون و اسپری زیرزبانی تری نیترات برای انبساط شریانهای منقبض شده تجویز شد و یک عمل آنژیوپلاستی روی قلبم انجام گرفت و بدین ترتیب سه هفته در بیمارستان بستری بودم.
پس از تأثیر مطلوب درمان احساس بهتری داشتم، اما می دانستم که با وجود آنکه چهل ساله هستم، باید زندگی ام را به طور کامل تغییر دهم. سیگار را ترک کرده و تمام غذاهای پرچرب را از رژیم غذایی خود حذف کردم. من همیشه از خوردن سالاد نفرت داشتم، اما اکنون از آن لذت می برم. پیاده روی روزانه به مدت نیم ساعت به من توصیه شد که آن را به طور مرتب انجام می دهم.