بازگشت   تالارهای گفتگوی چارنبش > فرهنگ و هنر > شعر و داستان

شعر و داستان
در اين قسمت کليه مطالب در زمينه شعر و داستان بيان خواهند شد




  اطلاعات و اعلانات
 
میهمان عزیز خوش آمدید
جهت ثبت نام و استفاده از امکانات سایت ما اینجا کلیک کنید
تالارهای گفتگوی چارنبش، بزرگترین بانک نرم افزار ایران، دارای 600 گیگابایت کتاب و نرم افزارهای رایانه و موبایل جدید میباشد
آخرین به روز رسانی بانک نرم افزار در تاریخ 1 فروردین 88 انجام شد
جهت استفاده از بانک نرم افزار ابتدا در سایت ثبت نام کرده و جهت مشاهده سایر جزئیات اینجا کلیک کنید
 

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش

داستان های کوتاه و اموزنده
قدیمی ۸ مرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۱۲   #1
tak2750
تازه وارد

 
tak2750 آنلاین نیست.
امتياز دانلود : 1201.00
تاریخ عضویت: تیر ۱۳۸۹
ارسالها: 9
 تشکرها: 12
 تشکر شده 9 بار در 6 ارسال
پیش فرض داستان های کوتاه و اموزنده

از این به بعد داستان های کوتاه و اموزنده رو اینجا قرار میدم
این داستان ها چون که خیلی زیاد در زبان فارسی و انگلیسی پخش شدند حق کپی رایت ندارند و ممکنه که بعضی ها هم واسه شما تکراری باشه ولی ارزش خوندن رو داره
  پاسخ با نقل قول
2 کاربر جهت ارسال اين مطلب از tak2750 تشکر کردند
(۲۱ مرداد ۱۳۸۹), safir933 (۷ مهر ۱۳۸۹) رهام

قدیمی ۸ مرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۱۳   #2
tak2750
تازه وارد

 
tak2750 آنلاین نیست.
امتياز دانلود : 1201.00
تاریخ عضویت: تیر ۱۳۸۹
ارسالها: 9
 تشکرها: 12
 تشکر شده 9 بار در 6 ارسال
پیش فرض

عقاب

مردی تخم عقابی پیدا کرد و ان را در لانه ی مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون امد و با انها بزرگ شد. در تمام زندگیش،او همان کارهایی را انجام داد که مرغها میکردند،برای پیدا کردن کرم ها و حشرات ،زمین را می کند و قدقد میکرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار ،کمی درهوا پرواز می کرد .
سالها گذشت و عقاب پیر شد.
روزی پرنده ی باعظمتی را بالای سرش بر فرازآسمان دید. او با شکوه تمام ،با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش،برخلاف جریان شدید باد پرواز میکرد.
عقاب پیر، بهت زده پرسید:<<این کیست؟>>
همسایه اش پاسخ داد:
<<این عقاب است سلطان پردگان.او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم>>

عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد.زیرا فکر می کرد مرغ است.
  پاسخ با نقل قول
2 کاربر جهت ارسال اين مطلب از tak2750 تشکر کردند
(۲۱ مرداد ۱۳۸۹), safir933 (۷ مهر ۱۳۸۹) رهام

قدیمی ۸ مرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۱۸   #3
tak2750
تازه وارد

 
tak2750 آنلاین نیست.
امتياز دانلود : 1201.00
تاریخ عضویت: تیر ۱۳۸۹
ارسالها: 9
 تشکرها: 12
 تشکر شده 9 بار در 6 ارسال
پیش فرض

پايان جهان


دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد. آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.
داد زد و بد و بيراه گفت ، فرشته سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت ، فرشته سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، فرشته سكوت كرد. به پرو پاي فرشته پيچيد ، فرشته سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت ، باز هم فرشته سكوت كرد . دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد ، اين بار فرشته سكوتش را شكست و گفت: بدان كه يك روز ديگر را هم از دست دادي! تنها يك روز ديگر باقيست، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز .. با يك روز چه كاري مي‎توان كرد؟
فرشته گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و آن كه امروزش را درنيابد، هزار سال هم به كارش نمي‎آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را دردستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‎درخشيد اما مي‎ترسيد حركت كند، مي‎ترسيد راه برود، نكند قطره‎اي از زندگي از لاي انگشتانش بريزد.
قدري ايستاد.. بعد با خود گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگاه داشتن اين زندگي چه فايده‎اي دارد، بگذار اين يك مشت زندگي را خرج كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سرو رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي‎تواند تا ته دنيا بدود، مي‎تواند بال بزند، مي‎تواند پا روي خورشيد بگذارد و مي‎تواند..
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي به دست نياورد، اما .. در همان يك روز روي چمنها خوابيد، كفش دوزكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي‎شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شدو عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:
او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود
  پاسخ با نقل قول
2 کاربر جهت ارسال اين مطلب از tak2750 تشکر کردند
(۲۱ مرداد ۱۳۸۹), safir933 (۷ مهر ۱۳۸۹) رهام

قدیمی ۸ مرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۱۹   #4
tak2750
تازه وارد

 
tak2750 آنلاین نیست.
امتياز دانلود : 1201.00
تاریخ عضویت: تیر ۱۳۸۹
ارسالها: 9
 تشکرها: 12
 تشکر شده 9 بار در 6 ارسال
پیش فرض

کوهنورد

تعدادی کوهنورد به قصد فتح قله کوهی مرتفع براه افتاده بودند بعد از چند روز راه پیمائی به نزدیکیهای قله رسیدند و چون شب شده بود چادر زده و قرار گذاشتند صبح زود جهت فتح قله براه بیفتند چون شب از نیمه گذشت یکی از کوهنوردان با خود فکری کرد و گفت چرا اینهمه زحمت کشیده ام و تا اینجا آمده ام افتخار فتح قله کوه نصیب من نشود لذا با همین فکر تصمیم گرفت قبل از دیگران خود را به قله برساند و تا بقیه بیدار شوند او قله را فتح کرده باشد در تاریکی شب آهسته براه افتاد و از صخره ها خود را بالا میکشید که ناگهان دستش از کوه جدا شد و پس از سقوط میان زمین و آسمان به تنها طناب نجات خود آویزان ماند بعد از اینکه دید کاری از دستش ساخته نیست و هیچکس فریادهای او را نمیشنود با تمام قدرت خدا را صدا زد و گفت ای خدای بزرگ کمکم کن ... خدا در جواب به او گفت آیا از من کمک میخواهی و او التماس کرد که کمکم کن و بعد خدا به او گفت که اگر کمک من را میخواهی طناب را رها کن مرد که این جمله را شنید با تمام قدرت به طناب چسبید و طناب را رها نکرد ....
روز بعد روزنامه های محلی این خبر را تیتر کردند که : جسد یک کوهنورد در حالی به صورت آویزان از طناب در کوه پیدا شد که فاصله او با زمین زیر پایش بیش از یک متر نبود !!!!
  پاسخ با نقل قول
کاربراني که از tak2750 جهت ارسال اين مطلب تشکر کردند
(۲۱ مرداد ۱۳۸۹) safir933

قدیمی ۲۹ مرداد ۱۳۸۹, ۱۷:۰۹   #5
nakhjavani
تازه وارد

 
nakhjavani آنلاین نیست.
امتياز دانلود : 1201.00
تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹
ارسالها: 1
 تشکرها: 0
 تشکر شده 1 بار در 1 ارسال
پیش فرض

داستان دومیت خیلی قشنگ بود
  پاسخ با نقل قول
کاربراني که از nakhjavani جهت ارسال اين مطلب تشکر کردند
(۳ شهریور ۱۳۸۹) tak2750

قدیمی ۳ شهریور ۱۳۸۹, ۱۴:۰۹   #6
tak2750
تازه وارد

 
tak2750 آنلاین نیست.
امتياز دانلود : 1201.00
تاریخ عضویت: تیر ۱۳۸۹
ارسالها: 9
 تشکرها: 12
 تشکر شده 9 بار در 6 ارسال
پیش فرض

لذت زندگی
روزی پسر بچه ای در کنار خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول ،
آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه ی روز ها هم
با چشم های باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد( به دنبال گنج!). او در مدت زندگیش ، ۲۹۶ سکه ی
۱سنتی ، ۴۸ سکه ی ۵سنتی ، ۱۹ سکه ی ۱۰ سنتی ، ۱۶ سکه ی ۲۵ سنتی ، دو سکه ی نیم دلاری
و یک اسکناس مچاله شده ی ۱دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.
در برابر بدست آوردن این ۱۳ دلار و ۲۶ سنت ، او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشید ، درخشش
۱۵۷ رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
او هیچ گاه حرکت ابر های سفید را بر فراز آسمان ، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند،
ندید. پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.
  پاسخ با نقل قول
کاربراني که از tak2750 جهت ارسال اين مطلب تشکر کردند
(۷ مهر ۱۳۸۹) رهام

قدیمی ۳ شهریور ۱۳۸۹, ۱۴:۱۱   #7
tak2750
تازه وارد

 
tak2750 آنلاین نیست.
امتياز دانلود : 1201.00
تاریخ عضویت: تیر ۱۳۸۹
ارسالها: 9
 تشکرها: 12
 تشکر شده 9 بار در 6 ارسال
پیش فرض

قیمت معجزه !


سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینهء جراحی پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.
جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر رفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت. داروساز جاخورد و گفت چه میخواهی؟
دخترک جواب داد برادرم خیلی مریضِ می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدراست؟
دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟
دخترک توضیح داد برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد من هم می خواهم معجزه بخرم قیمتش چقدر است. داروساز گفت:
متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریض ِو بابام پول ندارد و این همهء پول من است. من از
کـــــجــا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید:چقدر پول داری؟
دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد و گفت:
آه چه جالب!!! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه.بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت من میخوام برادر و والدینت را ببینم فکر میکنم معجزهء برادرت پیش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینهء عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت فقط 5 دلار.
  پاسخ با نقل قول

قدیمی ۳ شهریور ۱۳۸۹, ۱۴:۱۸   #8
tak2750
تازه وارد

 
tak2750 آنلاین نیست.
امتياز دانلود : 1201.00
تاریخ عضویت: تیر ۱۳۸۹
ارسالها: 9
 تشکرها: 12
 تشکر شده 9 بار در 6 ارسال
پیش فرض

ارزش
درجنگ جهانی اول ،یکی از سربازان دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و
در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را ممکن است به خطر بیندازی !
حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .
به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند.
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و
مافوق با مهربانی و دلسوزی به سربازنگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .
-منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت : "من می دونستم که تو به کمک من می آیی "!!!

هیچ وقت انسانی را نامید نکنید.شاید امید اخرین چیزی باشد که او دارد
  پاسخ با نقل قول
کاربراني که از tak2750 جهت ارسال اين مطلب تشکر کردند
(۷ مهر ۱۳۸۹) رهام
پاسخ

ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است

انتخاب سریع یک انجمن



اکنون ساعت ۱۸:۳۰ برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.